تبلیغات اینترنتیclose
شب بود، باد ساکت و مغرور می گذشت( مژگان عباسلو )
پیچک ( مژگان عباسلو )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

بگذریم
 

شب بود، باد ساکت و مغرور می گذشت
مهتاب، شکل قایقی از نور می گذشت

دختر کنار پنجره اش ایستاده بود
در کوچه ای که سایهء ساطور می گذشت

در باغ چشمهای جوانش نسیمی از
رویایی عاشقانه و پر شور می گذشت

انگشت روی شیشه کشید و نوشت: کاش
یک شب فقط صدای تو از دور می گذشت

یک شب فقط خیال کنم خواب دیده ام
در خواب هم خیال تو هر جور می گذشت…

افتاده بود قایق کوچک میان حوض و
د، خیس و خسته و رنجور می گذشت

دختر نوشت: دست خودم نیست، من تو را…
اما نخواستم که تو مجبور… گذریم!

 

 

مژگان عباسلو

 

 

برچسب ها : شب بود، باد ساکت و مغرور می گذشت( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 444