تبلیغات اینترنتیclose
اشعار مژگان عباسلو -5
پیچک ( مژگان عباسلو )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


وداع
 

مانند قهوه تلخ نگاهش کرد دختر که داشت دست تکان می داد
سر رفت قطره قطره و شیرین شد مانند بوسه ای که دهان می داد

اندوه مرد را که کدر می شد باران و باد خاطره با خود برد
اَن سوی شیشه های کثیفی که شکل جهنمی به جهان می داد

ابری شد آسمان شب چشمش آنقدر غم وزید که حتی ماه
افتاد بر زمین و ترک برداشت شب چین چهره اش که نشان می داد

توفان شروع لحظه ویرانی است… اَهسته مرد گفت خداحافظ
حالا برای معجزه هم دیر است حتی اگر که گریه امان می داد…

آن نقطه انتهای زمین شاید… آن ایستگاه کوچک متروکه…
در دورست جاده که گم شد مرد دختر کنار پنجره جان می داد

 

 

مژگان عباسلو

برچسب ها : مانند قهوه تلخ نگاهش کرد دختر که داشت دست ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 1060

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


برقصانم
 

در جان من شرارت معصومیست وقتی غزل برای تو می خوانم
وقتی که رام دشت خیال توست تنها غزال روح پریشانم

رویای عاشقانهء مغمومیست در ذهن دختران خیال من
در قاب خیس حافظه ام مردی مغرور و سرد خیره به چشمانم

دارد مرا اسیر نگاه خود… دارم اَ… سیر می شوم از بس هی
می پرسم از خودم که چه می خواهد با آن نگاه یخ زده از جانم؟

من فکر می کنم «چه کسی را او …؟» او فکر می کند «چه کسی را من…؟»
افسوس می خورم که نمی داند…، افسوس می خورد که نمی دانم..!

با آنکه از گلوی غزل هر بار فریاد می زنم که تو را من دوست…
دارم به ابتدای شما نزدیک… دارید می رسید به پایانم

این بار من -عروسک این بازی- با ساز کهنه ء تو نمی رقصم
آقای شعرهای عبوس من! با ساز های تازه برقصانم

 


مژگان عباسلو

برچسب ها : در جان من شرارت معصومیست وقتی غزل ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 393

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


وزیده ای
 

سرخ و غلیظ در شریانم وزیده ای
شعرست یا جنون به زبانم وزیده ای؟

مثل نسیم نیمهء مرداد ماه گرم
در ظهر چشمهای جوانم وزیده ای

من گم شدم درست زمانی که آمدی
تو از کدام سمتِ جهانم وزیده ای؟

مثل بهار، آمدنت ناگهانی است
در من بدون آنکه بدانم وزیده ای!

این بار چندمست که من عاشقت شدم؟
این بار چندمست به جانم وزیده ای؟

حرفی بزن که شعر شود در دهان من
حالا که باز در هیجانم وزیده ای

باران و عشق حادثه ای آسمانی اند
باران گرفته است گمانم وزیده ای

 

 

مژگان عباسلو

 

 

برچسب ها : سرخ و غلیظ در شریانم وزیده ای( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 385

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

بگذریم
 

شب بود، باد ساکت و مغرور می گذشت
مهتاب، شکل قایقی از نور می گذشت

دختر کنار پنجره اش ایستاده بود
در کوچه ای که سایهء ساطور می گذشت

در باغ چشمهای جوانش نسیمی از
رویایی عاشقانه و پر شور می گذشت

انگشت روی شیشه کشید و نوشت: کاش
یک شب فقط صدای تو از دور می گذشت

یک شب فقط خیال کنم خواب دیده ام
در خواب هم خیال تو هر جور می گذشت…

افتاده بود قایق کوچک میان حوض و
د، خیس و خسته و رنجور می گذشت

دختر نوشت: دست خودم نیست، من تو را…
اما نخواستم که تو مجبور… گذریم!

 

 

مژگان عباسلو

 

 

برچسب ها : شب بود، باد ساکت و مغرور می گذشت( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 444

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

نذر هشتمین پیشوا
 

هر روز در سکوت خیابان دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت…می شکست

ابری سپید از سر گلدسته می پرید:
-جمع کبوتران خوش آواز خود پرست!

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می زنند
اصلا یکی به عشق تو آقا پریده است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصهء کلاغ، کلاغی که سخت مست…

ابر سپید چرخ زد و تکه پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت – بغض خدا هم شکسته بود
اما کلاغ روی همان ارتفاع پست…

آهسته گفت: من که کبوتر نمی شوم
تنها دلم به دیدن گلدسته ات خوشست!

 

 

مژگان عباسلو

 

برچسب ها : هر روز در سکوت خیابان دوردست( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 440

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


شرح یک خودکشی
 

آهوی چشمهای نجیبش رمیده بود
دختر که لای ساتن و تور آرمیده بود

روی حریر پیرهنش قطره های خون
چون لاله های کوچک وحشی چکیده بود

پروانه ای که از شب این قصه می گذشت
از غنچه های روی لباسش پریده بود

وقتی که مرد وارد این اتفاق شد
تحقیق بازپرس به پایان رسیده بود

گفتند: مرد خانهء همسایه نیمه شب
آواز گریه های زنی را شنیده بود

و روزنامه ها که نوشتند: جسم تیز
رگهای خونرسانی مچ را بریده بود

خیس از مرور فاجعه در خود مچاله شد
ابری که ناگهان به خیابان وزیده بود

دیگر به ابر خیس نمی شد که گفت مرد
توفان انفجار به جانش دویده بود

رعدی زد و شکست سکوت گلوش را
ابری که چون کویر، دلش داغ دیده بود

آمد و روی خستگی شانه اش نشست
پروانه ای که از سر شب پر کشیده بود

 

 


مژگان عباسلو

 

 

برچسب ها : آهوی چشمهای نجیبش رمیده بود( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 406

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


می آید
 

گوشی و دست‌های زن سردند، سوت سرما و سوز می‌آید
رفته‌ای، از دهان او امّا عطر نامت هنوز می‌آید

به دلش گفته دور بودن ما تلخ اما قشنگی عشق است
غصه هم هست اگر که شادی هست، می‌رود شب که روز می‌آید

به دلش گفته عاشقی درد است، با غم و اشک و آه باید ساخت
کار پروانه پیله‌کردن نیست، شمع باش و بسوز! می‌آید!

نه سفرکرده‌ای که برگردی، نه غریبی که آشنا بشوی
چقدر می‌شود به یک دل گفت چشم بر در بدوز، می‌آید؟

مثل گنجشکهای سرگردان، مثل گنجشکهای در باران
تا سلامش دوباره بنشیند روی این سیم، سوز می‌آید

 

 

مژگان عباسلو

 

برچسب ها : گوشی و دست‌های زن سردند، سوت سرما ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 425

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


    

مثل آوازهای عاشق تو
 

مثل آوازهای عاشق تو در گلویم اگر قناری نیست
از غم غربت است همسایه! در قفس خواندن افتخاری نیست

صحبت از میله های معروف است، یک نفر خواب آسمان می دید
غافل از اینکه زود می میرد برکه ی کوچکی که جاری نیست

عشق یک اتفاق تکراری ست مثل «سیب از درخت می افتد»
مثل سیب از درخت… اما نه! عشق محصول بی قراری نیست

کار حوا نبود شاید هم آدم از روز اول عاشق بود
[صحنه سازی بس است، یک جمله] در من احساس شرمساری نیست!

من شبیه پرنده ای بودم، به هوای تو پر زدم تا عشق
بعد از آن تازه باورم شد که آسمان عکس یادگاری نیست

ماجرا ساده است باور کن، مثل فال تمام کولی ها
تو به فنجان من*… [نه، گریه نکن! این غزل جای سوگواری نیست]

آخر داستان ما مثل همه ی قصه های تکراری
ایستگاه قطار، یک چمدان… راستی این که بدبیاری نیست؟

خواستی بعد از این خودت باشی، به سلامت برو، خداحافظ
قهرمان تو زنده می ماند، زخم این دشنه نیز کاری نیست

 

 

مژگان عباسلو

 

برچسب ها : مثل آوازهای عاشق تو در گلویم اگر قناری نیست( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 414

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


پیوست
 
هوای لحظه‌ی دیدارت، هوای دست مرا در دست…
در این هوای بهارآلود، مرور خاطره‌ها دردست

پرم از ابر ملالی خیس، نگو برای چه می‌باری
زنی که اشک نمی‌ریزد، زنی ست بی‌هیجان، بن‌بست

هنوز می‌شود عاشق بود، کمی زنانه‌تر از اکنون
شکوه یک زن شرقی داشت، فرو نریخت، کمر نشکست

هنوز می‌شود از چشمی به چشمه‌های گوارا رفت
شبیه لیلی بی‌مجنون به سنگ حادثه‌ها دل بست…

کدام حادثه‌ی شومی شروع فصل جدایی شد؟
مرا به فاصله عادت داد… تو را به خاطره‌ها…پیوست:

آهای ماه! که غمگینی از این‌که مثل خودت ماهی…
من و تو فرق کمی داریم! میان حوض تو ماهی هست

 


مژگان عباسلو

 

برچسب ها : هوای لحظه‌ی دیدارت، هوای دست مرا در دست…( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 387

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


خوبست
 

سر می گذارم، قصه در گوش تو خوب است
داغ شقایقهای آغوش تو خوب است

از بچه آهوهای چشم من بپرسند
سرسبزی چشمان خاموش تو خوب است

حال تو را می پرسم از اندوه هر شعر
تا بشنوم: مرد غزلپوش تو خوب است

کندوی هر عشقی فقط شهد و شکر نیست
نیش زبانهای من و نوش تو خوب است

من بار سنگینی به دوش روزگارم
باری اگر بردارم از دوش تو …

این روزها -با آنکه خود را هم فراموش…
وقتی نخواهم شد فراموش تو- بد نیست

 


مژگان عباسلو

برچسب ها : سر می گذارم، قصه در گوش تو خوب است( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 360

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


زن
 

دستت درست! دست دلت را به من بده
با من به دل شهامت عاشق شدن بده

کافی‌ست هرچه زیسته‌ای در هوای مرگ
با من به مرگ هم هوس زیستن بده

تنها گره به جان تو خورده است جان من
با من به جنگ تن‌به‌تن ِ عشق، تن بده

دلسوز ِ یار ِ سوخته‌دل، یار بوده‌است
دل‌سوز باش و جرات دل‌سوختن بده

با من که گم شده‌ست در این شهر یوسفم
چیزی بگو، نشانی از آن پیرهن بده

شیطون‌ترین فرشته‌ی عالم اگه زنه
دیوونه‌ اونکه عقل خودش رو به زن

 


مژگان عباسلو

برچسب ها : دستت درست! دست دلت را به من بده ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 335

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دوستی
 

شیطان نشسته در خم ابروهات
در تارهای نقره ای موهات

دست تو نیست تلخی این ایام
شیطان گرفته راه به کندوهات

از خیر کوچ بگذر و با من باش!
حالا که زخمی اند پرستوهات

می خواست غم مرا بکشد اما
من زنده ام به برکت جادوهات

شیطان همیشه دشمن آدم نیست
من – دوستدار تو وَ هیاهو هات-

شیطان کوچک تو ام و افسوس
آواره ی حسادت بد گو هات

 


مژگان عباسلو

برچسب ها : شیطان نشسته در خم ابروهات ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 349

صفحه قبل 1 صفحه بعد