تبلیغات اینترنتیclose
اشعار مژگان عباسلو -3
پیچک ( مژگان عباسلو )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


تو مثل آن قناری و من ...
**

آن شب که بی ستاره ترین ماه، در محاق…
تنها نشست روی صف سیم ها کلاغ

شب بسته بود پلک اتاقی که روزها
می شد شنید از لبش آوازهای داغ

هر روز پشت پنجره غوغای تازه بود
از آرزوی خفته در آواز آن اتاق…

آن شب کلاغ خیرهء یک پنجره نشست
تنها به این امید که روشن شود چراغ

شب‌تابهای پچ پچه در گوش بیدها
گفتند: عاشقست! خبر را به گوش باغ…

و … صبح روز بعد زنی با قفس رسید
قلاب کرد میخ قفس را به کنج تاق

بعدا کسی نگفت که آیا عجیب نیست
مرگ کلاغ و زرد قناری به اتفاق؟

هرچند پشت میله اسیریم، عاشقیم
تو مثل آن قناری و من مثل آن کلاغ

 

مژگان عباسلو

برچسب ها : آن شب که بی ستاره ترین ماه، در محاق… ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -3, | بازدید : 195

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


دهقان فداکار
 

هرچه تردید شدند عشق به پایان نرسید
«ماه» در «مهر» تو محصور شد، «آبان» نرسید

می‌شکستند دلم را که مرا ابری تر…
ابرها هم متراکم شد و توفان نرسید

باد هی بال کبوتر به حیاطم آورد
نامه‌های تو ولی از تو چه پنهان نرسید

مشهد عشق تو را صحن دلم می‌طلبید
چشم آهوی من اما به خراسان نرسید

چمدان سفر از حسرت دیدار تو پر
مثل هر روز قطار آمد و مهمان نرسید

- همسفر! باز بگو! راه کمی طولانی است
عاقبت مرد تو در نم نم باران نرسید؟!

سوت! تا کوپه تکان خورد زنی جیغ کشید
نور فانوس زمین ریخت و دهقان نرسید

 

مژگان عباسلو

 

برچسب ها : هرچه تردید شدند عشق به پایان نرسید( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -3, | بازدید : 210

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


من گریه می کنم
 

من را نگاه می کنی اما چه سرسری
جوری که ممکن است به زنهای دیگری…

باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم!
همبازی خجالتی و کوچکت، پری!

دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود؟
حالا مرا دوباره به خاطر می آوری؟

ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم
هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری

شاید که آشنای یکی دیگر از شماست
آن نوجوان که با لگد از هوش می بری…

در چشمهای میشی تو گرگ می دود
یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!

در باور تو ارزش من نصف توست، نه؟
زن جنس پست و مرد…-بگو؟! جنس ِ بهتری!

در باور تو ارزش من هم تن ِ من ست
دستور می دهی که «موها زیر روسری!»

وقتی بهشت و دوزخ من دست ساز توست
دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟

حالا ببین چرا به تنفر صدای من…
حالا بگو چگونه تو…انگار که کری

من گریه می کنم ولی نه در برابرت
من گریه می کنم ولی از نابرابری

 


مژگان عباسلو

برچسب ها : من را نگاه می کنی اما چه سرسری( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -3, | بازدید : 290

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

او نباشد
 

می‌شود گفت دل کم بگیرد؟
یا کم از غصه ماتم بگیرد؟

او نباشد جهان می‌تواند
جلوه‌ای از جهنم بگیرد

ظرف می‌شستی و آسمانت
باز می‌خواست از غم بگیرد

فکر کردی: چه می‌شد اگر عشق
یک سراغی از آدم بگیرد؟

جای این استکان، دست او را
دست‌های تو محکم بگیرد؟

ناگهانی‌ترین بوسه‌هایش
عطر گیسوی درهم بگیرد؟

فکر کردی که: حیف از دل ماست
راه و بیراه از هم بگیرد

 


مژگان عباسلو

 

برچسب ها : می‌شود گفت دل کم بگیرد؟ ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -3, | بازدید : 183

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

کمی شبیه ما 

**

شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است

چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است

قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛زن است

 

 

مژگان عباسلو

برچسب ها : شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -3, | بازدید : 203

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

زنانه
 

پری نبوده‌ام از قصه ها مرا ببرند
پرنده نیستم از گوشه‌ی قفس بخرند

زنم حقیقت پرتی پر از پریشانی
پر از زنان پشیمان که تلخ و دربه‌درند

چرا به شاخه‌ی خشک تو تکیه می‌دادم؟
به دست‌هات که امروز دسته‌ی تبرند؟

بگو به چلچله‌های چکیده بر بامت
زنان کوچک من از شما پرنده‌ترند

بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن
زنان کوچک من گرچه سر‌بریده پرند،

در ارتفاع کم عشق تو نمی‌مانند
از آشیانه‌ی بی‌تکیه‌گاه می‌گذرند

به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخی این روزگار بی‌پدرند

 

 

مژگان عباسلو

 

 

برچسب ها : پری نبوده‌ام از قصه ها مرا ببرند( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -3, | بازدید : 367

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

آلوده

 

من شبم! یک شب دلگیر، سیاه، آلوده
تو پلنگی! به دل شب زده، ماه آلوده

مثل یوسف بری از خبط و خطا هستی و من
در تب عشق، به صدجوره گناه آلوده

هیچ‌کس گرچه نپرسید که بعد از یوسف
به چه اندوه عمیقی دل چاه، آلوده

می‌رود چاه دلم پر شود از حسرت و حرص
بیش از این روح مرا، عشق! نخواه آلوده

به هم انگار بنا نیست من و تو برسیم
«ما» سرابی‌ست که با آن شده راه آلوده

شب بی‌ماه و پلنگیم من و تو، افسوس
من به سودای تو دلخوش، تو به آه آلوده

 


مژگان عباسلو

 

برچسب ها : من شبم! یک شب دلگیر، سیاه، آلوده( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -3, | بازدید : 201

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

رویا
 

در کنج ایوان می‌گذارد خسته جارو را
در تشت می‌شوید دو تا جوراب بدبو را

با دست‌های کوچکش هی چنگ پشت چنگ
پیراهن چرک برادرهای بدخو را…

قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی‌ست
شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را

هر شب پری‌های خیالش خواب می‌بینند:
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را…

یک روز می‌آیند زن‌ها کل‌کشان، خندان
داماد می‌بوسد عروس گیج کم‌رو را

این حلقه از خورشید هم حتی درخشان‌تر…
ای کاش مادر بود و می‌دید آن النگو را

او می‌رود با گونه‌هایی سرخ از احساس
یک زندگی تازه‌ی گرم از تکاپو را …

او زندگی را سال‌های بعد می‌فهمد
دست بزن را و زبان تند بدگو را

روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است
وقتی که با چادر کبودی‌های اَبرو را…

اما برای دخترش از عشق می‌گوید:
از بوسه‌ی عاشق که با آن هرچه جادو را…

هرشب که می‌خوابند، دختر خواب می‌بیند
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را

 

 

مژگان عباسلو

 

برچسب ها : در کنج ایوان می‌گذارد خسته جارو را ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -3, | بازدید : 221

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

پاییز
 

تا کی بهار باشی و پاییز بشمری؟
با باد، برگ‌های گلاویز بشمری؟

ای سرو سربلند! تو بر شانه‌ات چقدر
گنجشک‌های از گله لبریز بشمری؟

من بال و پر شکسته‌ام، از من بدون تو
چیزی نمانده‌است که ناچیز بشمری

شاید تو نیز عشق درخت و پرنده را
یک ماجرای تلخ و غم‌انگیز بشمری

اما مرا به یاد تو حتماً می‌آورد
هر جوجه‌ای که آخر پاییز بشمری

 

 

مژگان عباسلو

 

برچسب ها : تا کی بهار باشی و پاییز بشمری؟ ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -3, | بازدید : 200

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


خون آهوهای این نزدیک
**

سرشار شادی رفتی و رنجور برگشتی
آن‌جور رفتی، پس چرا این‌جور برگشتی؟

مجذوب بوی پیرهن هر‌بار رفتی و
هر‌بارهم از شهر عشقش کور برگشتی

عمری پلنگان در پی‌ات رفتند، حالا تو
رام پلنگی این‌چنین مغرور برگشتی

باید به این صبح خماری فکر می‌کردی
آن شب که سرمست از تب انگور برگشتی

ای روح تنها، روح عاشق، روح مجروح
رفتی ولی هم‌صحبت ساطور برگشتی

من خستگی‌های تو را بر شانه خواهم برد
هرجور رفتی، رفتی و هرجور برگشتی،…

بوی تو دارد خون آهوهای این نزدیک
چشمم نمی بیند تو را از دور!برگشتی؟

 

مژگان عباسلو

برچسب ها : سرشار شادی رفتی و رنجور برگشتی( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -3, | بازدید : 336

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

ماهی فقط می گوید آب
**

آغوش تو دریاست، باشی می‌پرند از خواب
در بندر چشمان من صدها پری بی‌تاب

با من شبیه قایقی از نور می‌رقصد
تا صبح بر موج نوازش‌های تو، مهتاب

لب‌های من دو ماهی قرمز که می‌لرزند
از ترس تُنگ و تور، از تقدیر دور از آب

گرداب و توفان پیش روی ما فراوان است
دریانورد ناشی‌ات را بیشتر دریاب!

حالا که بعد از سال‌ها دریا فقط رویاست
تو نیستی و من اسیرم توی این تُنگاب

از من کسی اما به جز نام تو نشنیده‌ست
ماهی فقط می‌گوید: آب آب آب آب آب آب

 

 

مژگان عباسلو

 

برچسب ها : آغوش تو دریاست، باشی می‌پرند از خواب ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -3, | بازدید : 207

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


شیطان
 

شیطان نشسته در خم ابروهات
در تارهای نقره ای موهات

دست تو نیست تلخی این ایام
شیطان گرفته راه به کندوهات

از خیر کوچ بگذر و با من باش!
حالا که زخمی اند پرستوهات

می خواست غم مرا بکشد اما
من زنده ام به برکت جادوهات

شیطان همیشه دشمن آدم نیست
من – دوستدار تو و هیاهوهات-

شیطان کوچک تو ام و افسوس
آواره ی حسادت بد گوهام!


 

مژگان عباسلو

برچسب ها : شیطان نشسته در خم ابروهات ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -3, | بازدید : 341

صفحه قبل 1 صفحه بعد