تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( مژگان عباسلو )
پیچک ( مژگان عباسلو )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


سراب
 

من تمام راه را آمدم بدو بدو
هرچه می دوم چرا پس نمی رسم به تو؟

جاده پیچ می خورد مثل یک دهن کجی
کج نمی روم، تو هم کج خیال تر نشو!

تا نگاه می کنم راه رفته پیش رو
پشت سر نذاریم، آی! با توام! نرو!

راه تازه ای بیا پیش پای من بذار
کهنه می شوم من از دست این پیاده رو

یا نمی رسم به تو، یا نمی رسی به من
پس بگو چه فایده دارد این بیا برو؟

ای سراب دلنشین! لااقل به من بگو:
می رسی تو عاقبت، باز هم بدو

 

 

مژگان عباسلو

 

برچسب ها : من تمام راه را آمدم بدو بدو( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -6, | بازدید : 1058

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 


مردی که ...
 

مثل لباس کهنه دلش بید خورده بود
مردی که داغِ هرچه بگویید خورده بود!

روحش خبر نداشت که بی برگ و باریش
آب از کدام ریشهء تردید خورده بود!

در ازدحام خاطره سر باز کرده بود
زخمی که مهر باطل تمدید خورده بود!

اول کتاب قلب خودش را مرور کرد:
روی حروف فاصله تشدید خورده بود!

آخر نشست، پیش خودش خوب فکر کرد
«آدم» همیشه غصهء تبعید خورده بود

با یک «هوا» ی تیره نمی خواست سر کند
چشمش دوباره باز به خورشید خورده بود

در جذبهء دو چشم طلا سیب دیده بود
«حوا» رسید! جیغ…! و نشنید! خورده بود…!

 

 

مژگان عباسلو

 

برچسب ها : مثل لباس کهنه دلش بید خورده بود ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -6, | بازدید : 1059

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

غرور پا برهنه
 

راهمان چه دور و روزهایمان چه دیر!
پا برهنه می بری مرا در این مسیر

من عروس خواب های غول غربتم
شیشه بشکنید، سنگهای سر به زیر!

لنگ می زند غرور پا برهنه ام
بس که زخم خورده از نگاه این کویر

باز هم برای من بگو که می رسیم
ما به هم، به روزهای سخت بی نظیر

مرد روزهای دیر و راه های دور
دست این غرور پا برهنه را بگیر!

 

 

مژگان عباسلو

برچسب ها : راهمان چه دور و روزهایمان چه دیر!( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -6, | بازدید : 972

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

زن
 

با صورتی سفید -ولی نیمه کاره- زن!
طرحی شبیه آنچه کشیدی به جای من

هرروز التماس دو چشمم به دست توست:
-ای کاش می کشید برایم لب و دهن!

تا کی نگاه عاشق من…؟ تو ولی سکوت…
گم می شود سکوت تو در ارتعاش «تن-

-بور»ی که عاشقانه تو را ساز می زند
ای بهترین بهانه ی تکرار زیستن

مرگم نشست، خوب برایم حساب کرد:
-کامل نمی شوی به خدا! جان این کفن!

بد پیله ام درست! خودت جای من ببین
با عشق پر زدن شده ام کرم پیله تن!

آخر نمی کشی تو برایم لب و دهن…
آمد قلم کشید به چشمان خیس زن…

از چشم داغ خورده من تا نگاه مرد
سرخی شرمْ گونه گیلاس، لب، دهن

 

مژگان عباسلو

برچسب ها : با صورتی سفید -ولی نیمه کاره- زن! ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -6, | بازدید : 929

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

فرصت تماشا
 

دلم که یاد شما گاه گاه می افتد
به سمت کوچه ی چشمت به راه می افتد

نمی رسد به ته کوچه ای که بن بست است
و مثل قطرهء اشکی که گاه می افتد…

حکایت من و تو نقل «یوسف» و «چاه» است
قرار این شده: «یوسف» به «چاه» می افتد

میان ما به غلط عشق اتفاق افتاد
همیشه قسمت ما «اشتباه» می افتد!

تبر به ریشهء خود می زدی تو با «تردید»
درخت بی رگ و ریشه به «آه» می افتد!

هلال وار شکستی و من گمان کردم
میان خانهء همسایه ماه می افتد!

چقدر فرصت چشم شما تماشایی است
دلم دوباره در این کوچه راه می افتد

 

 

مژگان عباسلو

برچسب ها : دلم که یاد شما گاه گاه می افتد( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -6, | بازدید : 958

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

درک رسید
 

گندم شد و رسید به درکی که داس داشت
در آن شبی که درک ِ«رسیدن»، هراس داشت

ابلیس یک تجسم ناچیز و ساده بود
از آتشی شکفته که او در لباس داشت

شب می چکید از سر ِ انگشتهای او
مهتاب در نگاه ترش انعکاس داشت

او با دروغ پنجره ها خو نکرده بود
خورشید پشت پنجره با او تماس داشت

طغیان، غرور موسمی اش را به باد داد
فصلی که ابر هم عطش التماس داشت

آوازهای بومی زن، پشت پنجره
حزنی شبیه غربت گلدان یاس داشت

مردی مرا به خاطره تبدیل می کند
تقدیم چشم او غزل من به پاسداشت

 

 

مژگان عباسلو

 

 

برچسب ها : گندم شد و رسید به درکی که داس داشت ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -6, | بازدید : 950

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

مشق
 

از سمت تو -قشنگ ترین سمت آسمان-
هر بار می وزند به شعرم پرندگان

هر بار من پری… پَـ … پریـ … شانـه ات کجاست؟
هربار من پری ِ پریشان و تو همان

رویای کودکان پر احساس شعر من:
مردی که رفته عشق بیارد به ارمغان

مردی که در کتاب نوشتند می رسد
با اسب، زیر بارش باران بی امان

خط زد کسی به نام تو در سرنوشت من
جا مانده لای دفترم آن مرد بعد از آن

هی مشق می نویسم و هی پیر می شوم
هی تو هنوز هم که هنوز است هی جوان…

از لا به لای دفتر مشقی که شب نبود
یک روز می رسی، به من اما نه بی گمان!

و آن «یکی» که اول هر قصه ای «نبود»
تا انتهای قصهء ما نیز همچنان

 

 

مژگان عباسلو

 

برچسب ها : از سمت تو -قشنگ ترین سمت آسمان-( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -6, | بازدید : 903

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

خاطره
 

باد شلال گیسوی زری اش
سبز، آبی، بنفش، روسری اش…

جای خورشید، سایه بر پلکش
جای خورشید، چهرهء پری اش-

را ببینی و عاشقش بشوی
یا شوی سخت مست دلبری اش

گونه اش سرخ، رنگ احساسی
که تو همراه خود می آوری اش

کند گلبرگ را و نیت کرد
می بری با خودت نمی بری اش؟

مطمئن بود می رسی از راه
مطمئن از خودش و برتری اش-

بر پری های شاعران جنوب
دختران رقیب بندری اش…

مطمئن از تو بود اما حیف
تو گرفتی چقدر سرسری اش

چشمهایی که کار دستت داد
را سپردی به دست دیگری اش

«می برد یا نه او…» که با خود برد
باد گلبرگهای آخری اش

دخترک رفت و ماند از او بر جای
خاطراتی به رنگ روسری اش


مژگان عباسلو

برچسب ها : باد شلال گیسوی زری اش( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -6, | بازدید : 860

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

تاخیر
 

ساعت گُل سر قرار آمد
دخترک، عصر یک بهار آمد

چون نسیمی که می وزد یا نه
شکل جریان آبشار آمد

عطر گلهای دامنش پیچید
در خیابان انتظار… آمد -

از همه یک سوال می پرسید:
- یک نفر ساعت چهار آمد؟

خانم! آقا! ندیده اید او را؟
یک غریبه که در غبار آمد؟!

- او که با تاکسی از اینجا رفت؟
یا همانی که با قطار آمد؟
***
باد گلهای دامنش را برد…
دخترک با دلش کنار آمد

آفتاب از مسیر خود برگشت
ماه آهسته در مدار آمد

داشت کم کم دوباره شب می شد
افتضاح بدی به بار آمد:

با نخستین قطار از آنجا رفت
مرد با آخرین قطار آمد

 


مژگان عباسلو

برچسب ها : ساعت گُل سر قرار آمد( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -6, | بازدید : 862

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

این روزها
 

آقا! رفیق! همسفر لحظه های ناب!
همسایهء قدیم من از عهد آفتاب!

تا چشمه چشمه بشکفد از عشق، چشم من
خورشید چشمهای خودت را به من بتاب

در من هزار و یک شبـ…ح از جنس شهرزاد
آغاز قصه ای که نوشتند در کتاب…

تا دل دهی به موج نگاهی که پیش روست
یا تن به دست حال وهوایی که هی خراب…

اما من آه… عاشق خوبی نمی شوم
از بس که بی گدار تو را می زنم به آب!

«این روزها که جرات دیوانگی کم است»
یادت عزیز! مرد خطرهای بی حساب

 


مژگان عباسلو

برچسب ها : آقا! رفیق! همسفر لحظه های ناب!( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -6, | بازدید : 944

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

تو شهر عشق منی
 

به شوق انکه پس از سالها صدف بشوم
مرا گذاشته ای در خودم تلف بشوم؟

که دختران جنوبی مرا به نخ بکشند
برای گردن رقاصه ها به صف بشوم؟!

طلوع پشت غروب و غروب پشت طلوع…
نخواه یک زن تنهای بی هدف بشوم

اگرچه سمت تو دریا همیشه توفانی است
بگو برای تو با موجها طرف بشوم!

زنی شبیه زنان جنوب چشمانت
پر از طراوت نایاب یک شعف بشوم…

شبی که بشکفد از عشق چهرهء دریا
زنان هلهله زن، دختران ِ دف… بشوم

تو شهر عشق منی! در تو ساکنم ای خوب!
نخواه غرق سکون در خودم تلف بشوم

 


مژگان عباسلو

 

برچسب ها : به شوق انکه پس از سالها صدف بشوم( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -6, | بازدید : 878

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی |


وداع
 

مانند قهوه تلخ نگاهش کرد دختر که داشت دست تکان می داد
سر رفت قطره قطره و شیرین شد مانند بوسه ای که دهان می داد

اندوه مرد را که کدر می شد باران و باد خاطره با خود برد
اَن سوی شیشه های کثیفی که شکل جهنمی به جهان می داد

ابری شد آسمان شب چشمش آنقدر غم وزید که حتی ماه
افتاد بر زمین و ترک برداشت شب چین چهره اش که نشان می داد

توفان شروع لحظه ویرانی است… اَهسته مرد گفت خداحافظ
حالا برای معجزه هم دیر است حتی اگر که گریه امان می داد…

آن نقطه انتهای زمین شاید… آن ایستگاه کوچک متروکه…
در دورست جاده که گم شد مرد دختر کنار پنجره جان می داد

 

 

مژگان عباسلو

برچسب ها : مانند قهوه تلخ نگاهش کرد دختر که داشت دست ( مژگان عباسلو ),

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مژگان عباسلو -5, | بازدید : 1047

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد